RSS

VISIT/ملاقات

سوم آبان هشتاد و شش

سلام

دوست مسن تره كه داشت يه جورايي اشتباهش رو با نخ جذبي سياه  و سوزن كج بي ريختش ،ماست مالي مي كرد، لبخند مليحي روي لبانش نقش بسته بود

دوست جوانترم رو ديدم

واي چه قيافه مهربون و معصومي داشت وقتي تو خونه اش اقامت داشتم هيچ وقت فكر نمي كردم اين قدرگرم ،رها،آرام، جذاب و گيرا باشه

 انگاري اصلا مسئله اي براش پيش نيومده بود

راحت طاق باز خوابيده بود بر عكس اين 9 ماه كه همش يا به اين دنده يا به اون دنده مي خوابيد كه به من توي خونه گرمم فشاري نياد

راحت راحت طاق باز خوابيده بود

مسئول كامپيوتر داشت هنوز با رايانه اش بازي مي كرد و بقيه بجز اون دو سه تا گردن كلفت كه من رو مي زدند ،مشغول يه كارايي بودن كه ظاهرا خيلي هم به من ربط نداشت

ادامه دارد . . .  

Advertisements
 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در ژانویه 27, 2008 در از نگاه البرز

 

برچسب‌ها: ,

BREATHE/تنفس

سوم آبان هشتاد و شش

سلام

من خيلي آروم داشتم جريان رو بررسي مي كردم كه بي معرفت  اين يكي هم شروع كرد به تنبيه كردن من به باسن و دست و پا!

آخه چرا؟؟

مگه من چيكار كردم ؟؟

شايد به خاطر نگاه يواشكي زير چشمي ام است كه مرا اين چنين مي زند، خدا مي دونه هر جوري بود مي خواستند من رو گريه بندازن نميدونم چرا ؟

من كه كاري نكرده بودم ؟ 

يكي هم با يه پمپ نمي دونم داشت توي دهان و گلوم دنبال چي مي گشت ؟!!

هنوز غذا سرو نشده بود كه ؟!

من هنوز چيزي نخورده بودم ، چيزي برنداشته بودم ، چيزي قايم نكرده بودم كه !!!

تازه اون هم توي دهان و گلوم !!!!!!!

عجب موجودات بي شناختي هستنا

سرتون رو درد نيارم بالاخره سه چار تايي گريه امو در آوردن ،البته با يه نفس عميق از اون ته ته ها

ادامه دارد . . .

 
۱ دیدگاه

نوشته شده توسط در ژانویه 27, 2008 در از نگاه البرز

 

برچسب‌ها: ,

CUT/بریدن

سوم آبان هشتاد و شش

بعد هم دوست مسن تره گفت : قيچي

يكي هم از لاي قاشق چنگالا ، وسيله اي رو برداشتش و داد دست وي

(اون همه آدم يكي نگفت چرا قيچي رو لاي قاشق چنگالا گذاشتين!!!!!!!!!)،

لاكرداره بي مروت بدون نظر خواهي از من  مسير گوارش و تغذيه ام رو بريد و من رو تحويل به يكي ديگه ازاون عوامل اجرايي داد ، ازلاي چشم كه نيگاش كردم اون هم سبز پوشيده بود!

ادامه دارد

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در ژانویه 15, 2008 در از نگاه البرز

 

برچسب‌ها: ,

LIGHT/نور

سوم آبان هشتاد و شش

ساعت شد 7:50 دقيقه

كه اون دوست مسن ترم با يه چاقوي عجيب اومد سراغ دوست جوان ترم

چشمام گرد شده بود قلبم مث گنجشك مي زد اينجوري ، گوش كنيد :تيك تيك تيك تيك تيك تيك …

با ايني كه هوا هم سرد بود اما خون به تندي توي جونم مي دويد

چشمتون روز بد نبينه دوست مسن تره  ديواره خونه ام رو پاره كرد. اوه اوه اوه ولي خون زياد نمي يومد

يه نور شديد زردي لاي اون همه نور ملايم سبز چنان خود نمايي كرد كه مجبور شدم زودي چشمام رو ببندم ، كه نكنه ديگه نتونم نه رنگ سبز و زرد و سايررنگهاي زيباي خدا رو ببينم!!

در حين بستن چشمام به ساعت روي ديوار نگاه كردم ديدم ساعت 7:57 دقيقه است .

ادامه دارد

 
۱ دیدگاه

نوشته شده توسط در ژانویه 15, 2008 در از نگاه البرز

 

برچسب‌ها: ,

JOURNEY/سفر درون شهری

سلام

سوم آبان هشتاد و شش

دوستانم هم بيدار شدن و آماده شدن كه با يك راننده آژانس بريم مركز شهر

ساعت 6:15 سوار اتومبيل شديم بعد از گذارندن چندتا بزرگراه و كوچك راه و دو سه تايي پل هوايي سر ساعت 7:00 رسيديم به جايي كه هنوز شهر بيدار بيدار نشده بود .

بعد از معرفي و پر كردن يك سري فرم توسط  دو تا دوستانم و رد و بدل كردن تعدادي از اون كاغذ با ارزش ها (كه همه مون مي دونيم كه خيلي هم بي ارزشن)، قرار شد هر دوتا دوستام يه جاي برگه اي رو انگشت بزنن !!

در اين لحظه مسئله برام جدي شد،چرا كه همون طوري كه اكثر آدمها موقع انتقال و ثبت و ضبط و تغييرو تحول جايي رو انگشت ميزنند يه بوهايي به مشامم رسيد كه . . .

اما به روي خودم نياوردم

بازم مثل چندين سري قبل روي اتاق گرم و كوچك و دوست داشتني ام كه هميشه صداي دلنواز دل يكي از دوستانم بالاي سرم مي اومد ، يك ژله اي ماليدن و اون كمربند دوربين دار رو بستن كه مثل پاپاروتزي ها به زندگي شخصي ام وارد بشن و ببينن دارم چيكار مي كنم  . . .

يكي ازدوستام هم لباس اتاق عمل رو تنش كردن بود و اومد با نگاهي گيج و ويج اين وضعيت رو بررسي كرد

با اين كه مي دونم هيچي از اين صداها و امواج و تلويزيون كنار تخت سر در نمي آورد يه نگاهي با اعتماد به نفس خاصي به ما انداخت و گفت من مي رم كه شما راحت باشين .

بعد هم يه آدم مسن تر كه اين آخريا ديگه هر هفته به ديدنش مي رفتيم به ديدنمان اومد و گفت : شرايط خوبه

خوابم بود اما چون شستم خبردار شده بود كه امروز با روزاي قبل يه فرقي داره سعي مي كردم نخوابم تا ببينم چي مي شه . . .

داشتم سعي مي كردم كه نخوابم ، همينجوري كه تمركز كرده بودم ،سوار چيزي شديم و به صورت درازكش از چندتا در و سالن و  . . . گذشتيم و ديدم داريم ارتفاع زياد مي كنيم تا يه چيزي گفت : دينگ طبقه ششم

ووي ي ي . هوا يه نموره خنك شده بود .

هر چي جلوتر مي رفتيم هوا خنك و خنك تر ميشد خيلي هم گرسنه بودم آخه نمي دونم با ايني كه ماه رمضان تموم شده بود ،چرا دوستم از ديشب تا به حال چيزي نخورده بود .

انگاري خودش رو از يادت برده بود!! نمي دونم برا چي ؟ ولي مثي كه من رو هم از ياد برده بود؟!!

آخه دوست من ، نمي گي ، من هم گرسنه مي شم !!!؟ .

شايدم به خاطر من ، خودش رو نيز از ياد برده بود ؟!!!

حالا نمي دونم تو اين شرايط دليلش چي بود اما روده كوچيكم داشت روده بزرگم رو مي خورد.

توي اون هواي خنك

يكي داشت فيلمبرداري مي كرد

يكي داشت با كامپيوتر بازي مي كرد

يكي داشت با دوستم صحبت مي كرد

يكي داشت قاشق چنگال رو جابجا مي كرد

يكي مسئول نور پردازي بود

نمي دونم قرار بود فيلم بسازند يا شام بدهند يا  . . .

ولي اينو مي دونم كه هيشكي به فكر يه پتو برا دوستم و من نبود

ادامه دارد

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در ژانویه 12, 2008 در از نگاه البرز

 

برچسب‌ها: ,

COMMENT/برداشت

سوم آبان هشتاد و شش

سلام

ساعت حدوداي 5:30 صبح است كه من بيدارشدم . طبق قول و قرارهايي كه اين دوستاني كه هنوز به چشم سر نديدمشان ، با هم ديشب گذاشتند ، قراره بريم بيمارستان !

بيمارستان ؟ راستي بيمارستان از چي مياد به نظر شما ؟

به نظر من به جايي كه با بيم اونجا رو آراستن!! (برگرفته از ضرب المثلي كه يكي از اين دوستان مي گه كه : همه چيزم آرستن ، كاكولكم به موستن )

خوب دقت كنيد : از اسمش هم معلومه  : بيم + آرستان

خب بيم اكثر اوقات با اميد همراه مي شه مثل تركيب زيباي بيم و اميد

چه جالب بود كه اسم اين جا رو مي گذاشتن : اميدستان

اين جوري انرژي مثبت تري از شنيدن اسم اين مكان به انسانها دست مي داد .

اصلا ولش كن، اگر مجالي شد بعدا راجع بهش براتون صحبت مي كنم

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در ژانویه 11, 2008 در از نگاه البرز

 

برچسب‌ها: ,

INITIAL/آغاز

 

 

 

 

سلام

 امروز 16 دی 1386 است و بعد از دنیا آمدن اولین ثمره عشق امان تصمیم به طراحی وبلاگی کردیم و امروز با کمی شناخت از گذشته اين مطلب را به عنوان اولين قرار دادم .ظاهرا بخت اين وبلاگ باز شد.

منتظر مطالب بعدی باشید

 

 

 
4 دیدگاه

نوشته شده توسط در ژانویه 6, 2008 در از نگاه بابا

 

برچسب‌ها: