RSS

بایگانی دسته‌ها: از نگاه البرز

خونه ی ابرا

باز ماهی های گُلی آمدند و بوی عید و سبزه
در تشت ها و دبه های پلاستیکی و آکواریم های پُر تراکم
و با خود باران و طراوت و نشاط آوردند
چه ربطی بین باران و ماهی می تونه باشه؟
یاد صحبت البرز (پسرم) افتادم که می گفت : پدر میدونی کِی ها بارون میاد؟
وقتی که ابرا از خوونه اشون بیرون میان!!؟
پرسیدم : خونه ی ابرا کجاس پدر؟
خیلی مطمئن و با نگاهی عاقل اندر سفیهانه ای جواب داد : خونه ی اَبرا توی دریاس دیگه !!؟
حالا که بیشتر فکر میکنم می بینم یه چیزایی این دانای کل میدونه که من باید کلی تلاش کنم ربطش رو بفهمم
ماهی ؟ دریا ؟ ابر ؟ باران ؟ خونه ؟
. . .

 
3 دیدگاه

نوشته شده توسط در مارس 13, 2011 در از نگاه البرز

 

FUEL or FOOD/وعده غذائی

حالا كه بيدار شدم ، شنيدم چند تا نوزاد همسن و سال من در جاي خود براي مسائل مختلف گريه مي كردند

يكي چون باباش راننده مسافركش شخصي بود و كارت سوختش رو همين اول ماهي گم كرده بود ،داشت گريه مي كرد

يكي چون گفته بودند چند شبي بخاطر عدم انعقاد خون مادرش بايد بيشتر در بيمارستان بماند گريه مي كرد

هم به خاطر مادرش هم به خاطرش پدرش كه خرج بيمارستان هرشب سر به فلك مي گذارد

احمدرضاي بيچاره هم كه از همه امون چند روزي بزرگتر بود به خاطر مشكل دفعي دستگاه گوارشي اش و بند آمدن شير مادرش از ناراحتي براي وي ،گريه مي كرد

و مي گفت : قراره ببرندش  بيمارستان آتيه كه عملش كنند

يكي به خاطربيكاري پدرش به دليل عدم تمديد قراردادش با محل كارش دقيقا از سه روز قبل يعني سي ام مهر هشتاد و شش

انگاري با  تمام شدن مهر هرگونه مهري از اين پدر و خانواده اش بريده شده الي مهر خداي متعال

يكي هم به خاطر وصل كردن بد سرم (به ضم سین ) به دستش غرغر مي كرد و . . .

من هم حيروون اين وضعيت و اين فهم و شعور رفقام

تا اينكه يه خانوم ناز نازي چون شما خوبان اومد و پاي چپم رو زد توي يه جاي نرم خيس بعد با يه كاغذ خشكش كرد بعد هم پاي راستم رو چنين كرد

بعدها فهميدم استامپ بوده و اثر پاي من را در پرونده ام زده اند

بعد مرا در يك جاي نرم كه تكان تكان هم مي خورد گذاشتند و از راهروي هاي مختلف مرا گذر دادند ، وارد يه اتاق شدم كه خانمي رو تخت استراحت مي كرد و يه آقا و خانوم مهربون (پدربزرگ و عزيز) من را نگاه مي كردند  و هي قربان صدقه من مي رفتند و . . .

بابا من گرسنه ام ، آخه قربون صدقه به چه درد من مي خوره!

دستام و پاهام سرد شده كسي چرا مراقب كنترل حرارت بدن من نيست!

من را گذاشتند كنار تخت

ايول بوي همان دوست آشنايم بود

مرا بلند كردند و گذاشتند روي سينه دوست قديمي ام

و من شروع كردم به مكيدن از شيره جان دوستم

بسيار خوشمزه بود و گرم ، اولش كمي غليظ و سفت بود كه فكم خسته مي شد ولي بعدش رقيق تر شد

ولي دوستم هنوز خسته و بي حال روي تخت بود

راستي بعد از خوردن شير همه به دوستم لقب مادر دادند  و ديدم كه واقعا برازنده وي هست زيرا ظاهرا فقط مادر است كه مي تواند گرسنگي مرا تشخيص و حل كند

ديگه احساس گرسنگي شديد ندارم كه همون خانوم نازنازي بدجنسانه مرا از مادرم گرفت و برد پيش رفقام 

 
4 دیدگاه

نوشته شده توسط در آوریل 13, 2008 در از نگاه البرز

 

برچسب‌ها: , , ,

Congratulation/تبریکات

. . . گرسنگي و جدايي باعث شده كه يه صداهايي بصورت بم از زير پتو بشنوم .

مثلا:

– چقدر ريزه ، اما سفت است

– خيلي هوشياره

– شما پدرش هستين ؟

– تبريك عرض مي كنم

– حال مادرش چطوره ؟

– تو ريكاوري است

– همه چي مرتب و منظم است

– نگاهش كنيد ، قشنگه ؟

– چه تر و تميزه

– مبارك باشه

– هم بچه و هم مادرش سالم اند

– خدا رو شكر

– ما مي بريمش يه سري آزمايشات روش انجام بديم بعد مي آوريمش و . . .

نميدونم اين همه حرفاي بي ربط و با احساسات مختلف براي چي يا براي كي بود ؟ 

من رو كه زير پتو گذاشته كه احتمالا نبينم و نفهمم جريان چيه! 

اما حس مي كردم كه داريم ارتفاع كم مي كنم 

باز رسيديم به جايي كه صدايي گفت :دينگ طبقه دوم .

بخش نوزادان رسيدم يه جايي كه چند تا موجود كوچولو داشتن آواز مي خوندند و به نوعي ابراز وجود مي كردن اما اونقد خوابم بود كه ديگه صداها اذيتم نمي كرد

و بعدش ديگه نفهميدم چي شد . . . 

ادامه . . .

 
۱ دیدگاه

نوشته شده توسط در فوریه 2, 2008 در از نگاه البرز

 

برچسب‌ها:

DISTANCE/جدایی،فاصله

سلام

. . . بالاخره من رو از دوستم جدا انداختند ، زياد سردم نبود اما گرسنگي داشت بدجوري خودنمايي مي كرد

هم جاي كتكاي سرتا پا سبزا درد مي كرد و هم فكر اين كه : من كه راه گوارشي ام نيز قطع شده ! ديگه چه جوري از دست اين گرسنگي مي تونم خلاصي پيدا كنم؟؟؟

خواب بر من مستولي شده بود و  . . .

عجب اوضاع وانفسايي بود گرسنگي ،سرما ،درد كتك از سرتا پا سبزا ،دوري از دوست ،نور زياد ،صداي خدا رو شكر و خسته نباشيد ، و از همه بدتر فكر پيدا كردن راهي براي رفع گرسنگي و رجعت به درون

ادامه دارد . . .

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در ژانویه 31, 2008 در از نگاه البرز

 

برچسب‌ها:

VISIT/ملاقات

سوم آبان هشتاد و شش

سلام

دوست مسن تره كه داشت يه جورايي اشتباهش رو با نخ جذبي سياه  و سوزن كج بي ريختش ،ماست مالي مي كرد، لبخند مليحي روي لبانش نقش بسته بود

دوست جوانترم رو ديدم

واي چه قيافه مهربون و معصومي داشت وقتي تو خونه اش اقامت داشتم هيچ وقت فكر نمي كردم اين قدرگرم ،رها،آرام، جذاب و گيرا باشه

 انگاري اصلا مسئله اي براش پيش نيومده بود

راحت طاق باز خوابيده بود بر عكس اين 9 ماه كه همش يا به اين دنده يا به اون دنده مي خوابيد كه به من توي خونه گرمم فشاري نياد

راحت راحت طاق باز خوابيده بود

مسئول كامپيوتر داشت هنوز با رايانه اش بازي مي كرد و بقيه بجز اون دو سه تا گردن كلفت كه من رو مي زدند ،مشغول يه كارايي بودن كه ظاهرا خيلي هم به من ربط نداشت

ادامه دارد . . .  

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در ژانویه 27, 2008 در از نگاه البرز

 

برچسب‌ها: ,

BREATHE/تنفس

سوم آبان هشتاد و شش

سلام

من خيلي آروم داشتم جريان رو بررسي مي كردم كه بي معرفت  اين يكي هم شروع كرد به تنبيه كردن من به باسن و دست و پا!

آخه چرا؟؟

مگه من چيكار كردم ؟؟

شايد به خاطر نگاه يواشكي زير چشمي ام است كه مرا اين چنين مي زند، خدا مي دونه هر جوري بود مي خواستند من رو گريه بندازن نميدونم چرا ؟

من كه كاري نكرده بودم ؟ 

يكي هم با يه پمپ نمي دونم داشت توي دهان و گلوم دنبال چي مي گشت ؟!!

هنوز غذا سرو نشده بود كه ؟!

من هنوز چيزي نخورده بودم ، چيزي برنداشته بودم ، چيزي قايم نكرده بودم كه !!!

تازه اون هم توي دهان و گلوم !!!!!!!

عجب موجودات بي شناختي هستنا

سرتون رو درد نيارم بالاخره سه چار تايي گريه امو در آوردن ،البته با يه نفس عميق از اون ته ته ها

ادامه دارد . . .

 
۱ دیدگاه

نوشته شده توسط در ژانویه 27, 2008 در از نگاه البرز

 

برچسب‌ها: ,

CUT/بریدن

سوم آبان هشتاد و شش

بعد هم دوست مسن تره گفت : قيچي

يكي هم از لاي قاشق چنگالا ، وسيله اي رو برداشتش و داد دست وي

(اون همه آدم يكي نگفت چرا قيچي رو لاي قاشق چنگالا گذاشتين!!!!!!!!!)،

لاكرداره بي مروت بدون نظر خواهي از من  مسير گوارش و تغذيه ام رو بريد و من رو تحويل به يكي ديگه ازاون عوامل اجرايي داد ، ازلاي چشم كه نيگاش كردم اون هم سبز پوشيده بود!

ادامه دارد

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در ژانویه 15, 2008 در از نگاه البرز

 

برچسب‌ها: ,