RSS

JOURNEY/سفر درون شهری

12 ژانویه

سلام

سوم آبان هشتاد و شش

دوستانم هم بيدار شدن و آماده شدن كه با يك راننده آژانس بريم مركز شهر

ساعت 6:15 سوار اتومبيل شديم بعد از گذارندن چندتا بزرگراه و كوچك راه و دو سه تايي پل هوايي سر ساعت 7:00 رسيديم به جايي كه هنوز شهر بيدار بيدار نشده بود .

بعد از معرفي و پر كردن يك سري فرم توسط  دو تا دوستانم و رد و بدل كردن تعدادي از اون كاغذ با ارزش ها (كه همه مون مي دونيم كه خيلي هم بي ارزشن)، قرار شد هر دوتا دوستام يه جاي برگه اي رو انگشت بزنن !!

در اين لحظه مسئله برام جدي شد،چرا كه همون طوري كه اكثر آدمها موقع انتقال و ثبت و ضبط و تغييرو تحول جايي رو انگشت ميزنند يه بوهايي به مشامم رسيد كه . . .

اما به روي خودم نياوردم

بازم مثل چندين سري قبل روي اتاق گرم و كوچك و دوست داشتني ام كه هميشه صداي دلنواز دل يكي از دوستانم بالاي سرم مي اومد ، يك ژله اي ماليدن و اون كمربند دوربين دار رو بستن كه مثل پاپاروتزي ها به زندگي شخصي ام وارد بشن و ببينن دارم چيكار مي كنم  . . .

يكي ازدوستام هم لباس اتاق عمل رو تنش كردن بود و اومد با نگاهي گيج و ويج اين وضعيت رو بررسي كرد

با اين كه مي دونم هيچي از اين صداها و امواج و تلويزيون كنار تخت سر در نمي آورد يه نگاهي با اعتماد به نفس خاصي به ما انداخت و گفت من مي رم كه شما راحت باشين .

بعد هم يه آدم مسن تر كه اين آخريا ديگه هر هفته به ديدنش مي رفتيم به ديدنمان اومد و گفت : شرايط خوبه

خوابم بود اما چون شستم خبردار شده بود كه امروز با روزاي قبل يه فرقي داره سعي مي كردم نخوابم تا ببينم چي مي شه . . .

داشتم سعي مي كردم كه نخوابم ، همينجوري كه تمركز كرده بودم ،سوار چيزي شديم و به صورت درازكش از چندتا در و سالن و  . . . گذشتيم و ديدم داريم ارتفاع زياد مي كنيم تا يه چيزي گفت : دينگ طبقه ششم

ووي ي ي . هوا يه نموره خنك شده بود .

هر چي جلوتر مي رفتيم هوا خنك و خنك تر ميشد خيلي هم گرسنه بودم آخه نمي دونم با ايني كه ماه رمضان تموم شده بود ،چرا دوستم از ديشب تا به حال چيزي نخورده بود .

انگاري خودش رو از يادت برده بود!! نمي دونم برا چي ؟ ولي مثي كه من رو هم از ياد برده بود؟!!

آخه دوست من ، نمي گي ، من هم گرسنه مي شم !!!؟ .

شايدم به خاطر من ، خودش رو نيز از ياد برده بود ؟!!!

حالا نمي دونم تو اين شرايط دليلش چي بود اما روده كوچيكم داشت روده بزرگم رو مي خورد.

توي اون هواي خنك

يكي داشت فيلمبرداري مي كرد

يكي داشت با كامپيوتر بازي مي كرد

يكي داشت با دوستم صحبت مي كرد

يكي داشت قاشق چنگال رو جابجا مي كرد

يكي مسئول نور پردازي بود

نمي دونم قرار بود فيلم بسازند يا شام بدهند يا  . . .

ولي اينو مي دونم كه هيشكي به فكر يه پتو برا دوستم و من نبود

ادامه دارد

 

Advertisements
 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در ژانویه 12, 2008 در از نگاه البرز

 

برچسب‌ها: ,

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: